تاتی تاتی
محمد رضای نازم عزیز دل مامانی امروز جند روزه که دیگه خودت دستت رو میذاری روی زمین و از جات بلند میشی و دستای خوشگلتو میگیری جلوت و تاتی تاتی راه مری گاهی اوقات هم ذوق میکنی و می دوی البته هنوز کامل راه نیافتادی و پاهای خوشگلت گیر نداره اما حسابی ذوق میکنی روز 13 بدر بود که اولین بار خودت از زمین بلند شدی چون تا قبلش حتما باید از جایی میگرفتی و پا می شدی
عزیز دلم امروز 10 روزه که سرما خوردی 2 بار پیش دکتر بردیمت تا الحمدالله بهتر شدی روزهای بدی بود حسابی لاغر شدی و زیر چشمای خوشگل و آهویی ات گود رفته اگه بدونی چقدر نگرانت بودم آخه خیلی تب داشتی و فکر کنم هذیان می گفتی چند شب که اصلا نذاشتی من و بابایی بخوابیم گلم سرفه های شدید می کردی و 2 بار هم بالا آوردی و یه دونه آمپول هم زدی ، من که موقع زدن آمپول اصلا توی اتاق تزریقات نیومدم بابایی بردت چون اصلا دلش رو نداشتم وقتی صدات اومد انگاری یه تیکه از قلبمو کندن مامان جون
الهی همیشه سالم و سرحال ببینمنت گل مامان
عاشقتم
دوستت دارم


تاتی تاتی
