محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

زندگی مامان

شیرین زبون

1392/9/25 11:20
نویسنده : مامان فاطمه
161 بازدید
اشتراک گذاری

فرشته مامانی محمد رضای نازم اون زبون خوشگلت خیلی دیگه شیرین شده و من عاشق ترش شدم ، اسم خوشگلت رو دیگه کامل یاد گرفتی و (محمدضا) فامیلت هم راحت یاد گرفتی و میگی: خلیلی

اگه بدونی چقدر شیرین میگی، چند روزه که یاد گرفتی میری عقب حال میایستی و من باید دست هامو باز کنم و تو بدوی بیای تو بغلم و منو بوس کنی یکی اون لپ و بعدش خودت میگی اون چی چی یعنی اون ور لپت هم بیار و اون موقع هست که واست ضعف میکنم و حسابی میچلونمت عشقم هر کاری میکنم که دیگه می می کمتر بخوری نمیشه و تو حسابی وابسته هستی و خیلی دارم اذیت میشم چون اصلا غذا نمیخوری همش میگی می می، هر کی تو رو میبینه میگه چقدر کوچولو موندی و من اصلا دوست ندارم اینو بشنوم!

نفسم حدود 10 روز بود که اون چشم های خوشگلت که از همه دل میبره عفونت کرده بود و حسابی خون افتاده بود و کوچولو شده بود! البته نمیدونم چرا این طور شده بود اما خیلی خیلی برای قطره ریخن اذیت میکردی جیغ و داد حسابی راه میانداختی، الهی بمیرم میدونم خیلی برات سخت بود آخه سوزش داشت تو طی روز که خودم میریختم حسابی اشک مامانی رو درمیاوردی از بس گریه میکردی و من با هزار بدبختی قطره رو میریختم و بابایی شب ها میاومد با هم میریختیم تا دو روزه که خونش رفته و من خیلی خوشحالم، آخه وقتی به چشم هات نگاه میکردم خیلی ناراحت میشدم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)