محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

زندگی مامان

بهونه

عزیز دل مامانی امروز که از خواب نازت بیدار شدی به زور یه کمی بهت فرنی دادم چند روزه اصلا غذا نمی خوری، امروز خیلی از صبح بهونه میگرفتی یا میگفتی منو بغل کن و راه ببر یا پیش من بشین و باهات بازی کن. گل مامان امروز حسابی منو خسته کردی عزیز دل اصلا باور نمیشه کمتر از یکماه دیگه یک سالت میشه، انگاری همین دیروز بود که از سر کار رفتم دکتر و گفت همین الان باید بستری بشی و تو به دنیا بیای، گلم این 2 ماه که سر کار نرفتم خیلی بهت وابسته شدم و تو هم همین طور! هستی من از طرفی خیلی دلم گرفته و دوست دارم دستم توی جیب خودم باشه و برای خود استقلال مالی داشته باشم اما........ بگذریم! عاش..............................قتم عمر..................................
29 بهمن 1391

دلتنگی

هستی مامان محمد رضای نازم تقریبا نزدیک 2 ماه بود که نمی تونستم بیام و وبلاگت رو آپ کنم اینقدر دلم تنگ شده بود که نگو ، خیلی حرفا دارم که باید برات بنویسم. گل مامان من دیگه سر کار نمی رم و همش پیشت هستم از طرفی خیلی خوشحالم و از طرفی دیگر خیلی ناراحت عزیزم! خوشگل مامان چند روز بود حالت خوب نبود و حسابی تب داشتی بردیمت دکتر برات آزمایش نوشت و انجام دادیم قراره ببریم به دکتر نشون بدیم عزیز دلم اما دیروز در حا خندیدنت دیدم که بالا یه دونه جی جی خوشگل در آوردی، عزیزم هگه بدونی که چقدر اذیت شدی و بهونه گیر شده بودی سه شب اصلا نذاشتی که من و بابایی بخوابیم عزیزم تا بلاخره دیروز خوب خوب شدی. گل مامان دندون های پایینی هم اولی در تاریخ 8/10/91 جوا...
26 بهمن 1391

برکنار شدن مامانی از کار

عسل و عشق مامانی یه خبر بد دارم، قرار بود محل کار مامانی(دانشگاه علوم پزشکی) تعدیل نیرو کنه، شانس از مامانی شروع کردن این قدر ناراحتم که نگو خیلی دارم فکر و خیال می کنم آخه چرا اول من مگه من چیکارشون کردم اگه می خوان بیرون کنن چرا همه رو با هم بیرون نمی کنن. عشق مامانی اون از اول سال که تو تازه به دنیا اومده بودی و مدام می گفتن باید بیای، اگه نیای باهات قرار داد نمی بندن! من تو رو 2 ماه پانزده روزت بود گذاشتم اومدم سر کار الهی دورت بگردم، مامانی رو ببخش اون موقعی که بهم خیلی احتیاج داشتی تنهات گذاشتم  اون موقع الان هم اول از همه میگن تو برو ، منی که سابقه کارم از همه بیشتره من همشون رو میسپارم به خدا خودشون می دونن و وجدانشون دیگه از ش...
29 آذر 1391

یلدا

گل مامانی پیشاپیش اولین شب یلدات مبارک باشه امیدوارم 120 ساله بشی و یلداهای زیادی رو ببنی امسال دوست دارم اولین شب یلدات رو خونه مادر جون (مامان مامانی) باشیم      ...
29 آذر 1391

دست دستی

عسل مامانی خودت و کارهات روز به روز شیرین و شیرین تر میشه، چند روزه که دست دستی یاد گرفتی خصوصا موقع هایی که از تلویزیون کارتونی پخش بشه که خوشت بیاد حسابی دست میزنی اگه بدونی چقدر شیرین دست می زنی آدم دلش واست ضعف میره،تو خونه که حسابی روروئک سواری می کنی و از این ور حال میدوی میری اون طرف، بعدش ذوق میکنی و دست های خوشگلتو بالا میگیری و سینه تو جلو میدی به طرف دیگه میری  خوشگل مامانی چند شب خیلی تو خواب گریه میکنی نمی دونم برای چی (یا خواب میبینی یا به خاطر دندون هات هست) خودتو خیلی خسته میکنی اصلا دوست نداری بخوای   ...
28 آذر 1391

اولین برف پاییزی

عشق مامانی دیروز اولین برف پاییزی به زمین نشت، وقتی صبح زود از خواب بلند شدم  (مورخ 26/9/91 یکشنبه) دیدم زمین سپید پوش شده و داره برفم یاد خیلی خیلی خوشحال شدم آخه نفس من مامانی عاشق برفه! شما هم وقتی داشتم آماده ات می کردم بابایی شما رو ببره خونه مادر جون از خواب بلند شدی و بردمت کنار پنجره و خیلی ذوق می کردی و دسته پنجره رو گرفته بودی و ول نمی کردی. وقتی بردیمت بیرون دونه های برف که رقص کنان از آسمان خدا به پایین فرود می اومدند جند تا از اون دونه های دورخشان روی گونه های نازت نشستند. عشق مامانی چند روزه بد جوری دلم گرفته ای کاش بزگ بودی و میشد باهات درد و دل کنم   ...
27 آذر 1391

آش دندون کشه

  عزیز  دلم پسر خوشگل مامانی دیروز (جمعه) مورخ 24/9/91 واست آش دندونی پختیم که راحت تر دندون های نازتو دربیاری و باهاش غذای های خوشمزه بخوری، آش رو خونه مادر جون پختیم، مامان بابایی (مادر جون شماره 2) هم اومده بود که کمک کنه، عزیزم دلم آشت خیلی خوشمزه شده بود چون بنده خدا مادر جون(مامان مامانی) دو روز بود زحمت می کشید و وسایل آش رو آماده میکرد شما هم دیروز حسابی خسته شدی از بس بازی کردی، اومده بودی تو پیلوت مادر اینا و حسابی روروئک بازی می کردی خلاصه آش ساعت 3 بعد از ظهر آماده شدو دایی جون و بابایی بردن آش ها رو پخش کردن. شب وقتی داشتیم خونه مادر جون شام می خوردیم شما تو روروئیک بودی چون اگه بیرون باشی تموم سفره رو جمع می کنی ا...
26 آذر 1391

شهر بازی

عسلم مامانی دیشب با بابا جون بردیمت شهر بازی، خیلی اونجا ذوق میکردی و جیغ می زدی البته جیغ های خیلی خوشگل و ناز، عسلم اینقدر ذوق کردی که دوباره مثل دو هفته پیش خسته شدی و تو ماشین خوابت برد. دیشب دوباره گلم خوابت نمیبرد خیلی خودتو اذیت می کنی ، چشم های نازت خیلی خواب آلود بود اما دوست نداشتی بخوای ، بالاخره ساعت 1 نمیه شب بود که خودت اومدی سمت مامانی که شیر بخوری و بخوابی! عزیز دلم، تموم عمر مامانی اگه بدونی چقدر دوست دارم اصلا نمی تونم بگم ، یعنی به زبونم نمیاد ...
21 آذر 1391

حموم و آب بازی

عزیز دل مامانی دلبندم،  بابایی دیروز شما برده حموم و حسابی اونجا بازی کردی، اولین باری بود که تو وان حمومت می نشستی و بازی می کردی اخه قبلش می ترسیدم نتونی لیز بخوری بری توی آب! اما اولش یه کمی ترسیدی اما بعدش حسابی خوشت اومده بود و دلت نمی خواست از حموم بیایی بیرون    ...
21 آذر 1391