اولین مسافرت
29 مهر ماه با عسلمون رفتیم به پابوس امام رضا (ع)، اونجا حسابی شیطونی می کردی اصلا نمیذاشتی ما زیارت درست و حسابی بکنیم ، موقع نماز جماعت که می شدن بابایی تو رو نگه می داشت و من نماز جماعت می خوندم اما همش حواسم پیش تو بود. تو اولین بار بود که سوار هواپیما میشدی، کلی تو هواپیما شیطونی کردی و خاطرخواه پیدا کردی و همه می گفتن چقدر شیرینی ! نفس مامانی سر میز غذا اصلا نمیذاشتی ما بخوریم ، به خاطر همین نوبتی کرده بودیم اول بابایی می خورد و من تو رو نگه می داشتم بعدش من می خوردم . مدام می خواستی بیای سر میز غذا و همه چیز رو به هم بزنی ، خلاصه اونجا هم چند نفر خوششون اومده بود، یه خانومه اومد تو رو بردش توی اتاقشون ، چند نفر هم میگفتن تو دختری! رضا جونم اونجا دو تا عکس خوشگل هم ازت گرفتیم اگه بدونی چقدر ماه افتادی ، قربونت برم الان وقتی بهت میگیم عکست کو سریع برمی گردی و نگاهش می کنی، خلاصه عسلم با اینکه اونجا یه کمی ما رو اذیت کردی اما چون اولین سفرمون با تو بود خیلی خوش گذشت و کلی خاطره برامون موند






اولین مسافرت
