سفر مشهد
عشق مامانی روز دوشنبه 15/ 7/92 امام رضا ما رو طلبید و رفتیم به پابوس ایشان، وقتی سوار هواپیما شدیم خیلی شیطونی میکردی و بلند بلند میگفتی بابا-مامان، من خیلی از هواپیما میترسم اما بابایی دوست داره و میگه زود میرسیم، موقع بلند شدن قلبم از جا در میاد! نفس مامان اونجا خیلی شیطونی و گریه میکردی اصلا نذاشتی درست و حسابی زیارت کنیم، وقتی وارد صحن ها می شدیم و تو از راه دورحوض ها که فواره داشت رو میدیدی دیگه سر از پا نمیشناختی و با صدای بلند میگفتی آب آب .... فقط دوست داشتی بری و دست ها و پاهات رو بکنی توی آب، هر کاری بابایی میکرد که بریم نمیومدی و از تَه دل گریه میکردی. اونجا هر کی تو میدید فکر که تو دختر هستی آخه از بس خوشگل و نازی . توی هتل چند نفرعاشقت شده بودن مدام موقع سرو غذا صدات میزدن و میخواستن بیان ببردنت اما تو نمیرفتی از بس اینقدر شیرین زبونی بازی میکردی، گل مامان چند بار هم بد جوری زمین خوردی و از عنایت امام رضا بود که اتفاقی واست نیفتاد. توی فرودگاه از روی چرخ حمل بار افتادی، یک بار هم تو بازرسی زمین خوردی و بینی ات زخمی شد. ما قبلش صدقه داده بودیم که دستمون رو گرفت و گرنه اتفاق بدی میافتاد خلاصه ساعت 5 سوار هواپیما شدیم و ساعت 20/5 رسیدیم تهران.
عزیز مامان تو موقعی که بابایی رفت ماشین رو از پارگینگ فرودگاه بیاره باهاش رفتی می خواستی بری پشت فرمان اما بابایی نذاشت و تو کلی گریه کردی و بالاخره خوابت برد و رسیدیم قزوین بیدار شدی. وقتی رسیدیم خیابان نادری تو سریع اونجا رو با اینکه شب بود شناختی سریع بینی ات رو گرفتی وتند تند گیفتی عمو عمو! بابایی هم پیاده شد و تو رو بردت پیش ماکت ها و تو حسابی ذوق کردی. پسر گلم سفر کوتاهی داشتیم خیلی خیلی دوست داشتم بیشتر بمونیم اما نشد دیگه همین که چشممون به گنبد زیبا ئ نورانی اما رضا افتاد خدا رو شکر میکنم و از امام رضا خواستم تا موقعی که زنده هستم هر سال برم به پابوسشون
نفسم بقیه عکسهاتو نمیشه بذارم آخه سرعت اینترنت پایینه



سفر مشهد
