محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

زندگی مامان

مریضی

الهی مامان قربون اوم چشم های خوشگلت برم ، نفس مامان دوباره مریض شدی و هم گوشت و هم دوباره چشم های خوشگلت عفونت کرد، البته این بار هم خودت و هم بابایی مقصرید! خوت چون حستبی خاک بازی کردی و بابایی چون بهت خربزه داد،دیشب بردیمت دکتر و آقای دکتر بعد از معاینه گفت گوشت و چشم هات عفونت کردن ! عزیز دلم خیلی برای قطره چشمی که میخوام بریزم واست اذیت میکنی،اینقدر به شکم مامان لگد میزنی که نگو،الان چند دقیقه ای نیست که خوابیدی حسابی برای قطره ریختن گریه کردی گلم. اما گوش شیطون کر برای شربت خوردن اذیت نمیکنی ...
28 مرداد 1393

حرف دل

عشق زمینی من پسرم پاره ی تنم  کاش میشد لحظه به لحظه ی بزرگ شدنت را نگاشت و به تصویر کشید ،بزرگ شدنت آنقدر دلنشین و دلنواز است که با تمام وجودم احساسش مینکم و گاهی از بی بازگشت بودن این روزها اشک در چشمانم حلقه میزند، این روزها همانند باد در حال گذر است .تا سر میچرخونم شب شده و من سرگرم بازی با پاره ی تنم هستم   ...
23 مرداد 1393

سلامی دوباره

پسر خوشگلم چند ماه بود اینترنت خونه دچار مشکل شده بود و من نمیتونستم بیام وبلاگت رو آبدیت کنم به خهطر این خیلی ناراحت بودم اما از امروز قول میدم هر روز بیام، خیلی خیلی دلم تنگ شده بود
16 مرداد 1393

تولدت مبارک دلبندم

 فرشته کوچولوی مامان تولدت مبارک ای زیبا ترین هدیه خدا با هزاران بوسه و عشق و گل های سرخ دنیا تولدت رو بهت تبریک میگم نفسم ، هزار ماشاءالله 2 ساله شدی، هیچ موقع روزی که بیمارستان رفتم تا  تو به دنیا بیای رو فراموش نمیکنم روز خوبی نبود آخه از سر کارم فکرش هم نمیکردم که دکتر بگه همین الان باید بستری بشی اصلا آمادگی نداشتم، چقدر زود گذشت انگاری همین دیروز بود  دلبند مامانی امسال نمیشه واست تولد بگیریم و مهمون دعوت کنیم آخه خونمون خیلی کوچولو هست و نمیشه  البته مادر جون و خاله لیلا خیلی اصرا کردن که واست اونجا تولد بگیریم اما من قبول نکردم آخه خیلی تو زحمت می افتند اما واست کیک تولد میگیریم (البته خونه مادر جون یه تولد خانو...
16 اسفند 1392

از شیر گرفتن

از شیر گرفتن دلبند مامانی بلاخره از شیر گرفتمت اما خیلی خیلی سخت بود هم من خیلی اذیت شدم هم خودت نفس مامانی ، آخه تو خیلی خیلی وابسته شیر مامانی بودی لحظه ای جدا نمی شدی و مدام دوست داشتی شیر بخوری یعنی بیشتر از غذا به شیر مامانی وابسته بودی، عشق مامانی در تاریخ 2/12/92 از شیر گرفتمت و تو همش میای بوسش میکنی و میگی خوب خوب ، یعنی بوسش کنم زود خوب بشه، آخه مامانی تلخک میزد به می می ! از حدود یک ماه پیش چسب میزدم تو طی روز بهت شیر نمی دادم فقط نمیه شب ها میدادم اما تو بعد از چند روز فهمیدی و میگفتی بکَن بکَن. نمی های شب خیلی خیلی گریه میکنی و شیر می خوای اما دیگه نمیشه دلبند مامان، دو هفته پیش یه دونه انار رو برداشتم و سوره یاسین رو بهش خوندم...
13 اسفند 1392

ماهگرد تولدت مبارک شیرین زبونم

شیرین زبونم ماهگرد تولت مبارک باشه ، هزار ماشاءاله رفتی تو 23 ماهگی و یک ماه دیگه سالگرد تولدت هست، عشقم اصلا باورم نمیشه داری 2 ساله میشی ، انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی و مامانی رو به زندگی امیدوار کردی،نفس مامان ان شاءاله هزاران سال سلامت سلامت زنگی کنی و شاد باشی آرزوی من لبخند و شادی توست، الهی هیچ موقع غمت رو نبینم و همیشه بخندی.عمر مامانی نفسم به نفس های تو بنده، به خدای مهربون میسپارمت و سر نماز به فرشته ها میگم مراقبت باشن و چشم ازن برندارن عمر مامانی نمیدونم چرا اصلا غذا نمیخوری و خیلی کوچولو موندی و میترسم ببرمت برای قد و وزن بگه کمبود وزن داری! فقط میخوای بازی کنی اصلا طرف غذا نمیای
16 بهمن 1392

عشقم

خوشگل مامان سلام اگه بدونی چقدر شیرین زبون شدی هر چی بیگم دیگه سریع تکرار میکنی و بعدش میخندی و دل من واست ضعف میره، چند وقته یاد گرفتی میگیم اسمت کامل کامل معرفی میکنی میگی: محمد رضا خلیلی دو ساله ماشاءاله، نفس مامانی مامان جون دیگه از دهنت نمیافته مدام دیگه بهم میگی مامان جون گاهی اوقات خیلی خوشم میاد صدام میزنی جوابت رو نمیدم خودت میگی مامان جون جون جونی بعد از اینا جواب خودت رو میدی و میگی: جانم! اون موقع میام و حسابی میچلونمت و بوست میکنم. دلبرم تو حسابی عاشق مادر جونی هستی و وقتی میریم اونجا دیگه منو نمیشناسی، حتی پیش خاله جون هم نمیری و وقتی یخواد بوست کنه فرار میکنی  و میگی نکون نکون، حسابی حسابی با مادر جون سرگرمی و...
15 بهمن 1392