خنده های بی امان
عزیز دلم محمد رضای خوشگلم
دیروز بردیمت پارک الغدیر (سرزمین بازی و شادی) کلی اونجا ذوق می کردی و می خواستی خودتو از بغل بابا فرشید پرت کنی پایین و بری به سمت وسایل بازی، اونجا خیلی از خودت صدا در میآوردی و با اسباب بازی ها حرف می زدی و جبغ میزدی البته جیغت از روی ذوق کردن بود دیگه اینقدر ذوق کردی خسته شدی و تو بغل بابا جون خوابت برد





بعد از اون رفتیم فروشگاه شهروند خرید کنیم که اونجا بود بیدار شدی و کلی ذوق می کردی ما چند ساله که مشتری دائمی اونجا هستیم و همه ما رو میشناسند وقتی تو مراقب ها رو دیدی کلی واسشون خندیدی و ذوق کردی اون ها که تو رو میشناختن کلی واست ضعف و غش کردند همشون یکی یکی اومدن و تو بغل کردن تو توی بغلشون مدام می خندیدی وقتی اومدی بغل بابایی داشتیم می رفتیم به سمت حسابداری خ. میرزایی رو دیدی و خدتو می خواستی پرت کنی تو بغلش همین رفتی همین خ.میرزایی اگه بدونی چقدر می خندیدی با صورتش بازی می کردی، خلاصه پیش خانم حسابدار که رفتیم از بس برای اون هم خندیدی گفتش بذاریدش روی برد و بارکدشو بزنم، بابا فرشید وقتی گذاشتت روی اون چقدر ذوق کردی و اون هم خوشش می اومد هی تو رو جلو می داد. از موقعی که فروشگاه در اومدیم تو واسه خودت یکسره می خندیدی بودن هیچ دلیلی! اومدیم تو ماشین نشستیم اما تو بازم یکسره واسه خودت بلند بلند می خندیدی و ذوق می کردی
نفس مامان الهی مامانی قربون اون دلت بره اومدیم خونه هم دست بردار نبودی و مدام می خندیدی تا اینکه دیگه خسته شدی و خوابت گرفت 


خنده های بی امان
