محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

زندگی مامان

واکسن 18 ماهگی

1392/6/17 21:20
نویسنده : مامان فاطمه
135 بازدید
اشتراک گذاری

دلبند مامان امروز نوبت واکسن 18 ماهگیت بود و  خیلی دلشوره داشتم! صبح زود بیدارت کردیم و یه کمی نون و پنیر بهت دادم و لباس هاتو پوشوندم و با بابایی بردیمت مرکز بهداشت. اونجا اول قد و وزنت کرد و قدت هزار هزار ماشاءالله نسبت به سنت بلنده و خیلی خوبه عسلم وزنت هم گفت بد نیست اما بهه نظر خودم کم هستی قدت 84 سانتی متر بود و وزنت حدود 10 کیلو و دور سرت 47 ، عشق مامان وقتی تو اتاق واکسیناسیون بردیمت متوجه شدی اگه بدونی چطوری به اون خانم که داشت آمپول رو درست میکرد نگاه میکردی. وقتی گفت بخوابونیدش تو نمی خواستی که بخوابی اما با هزار زحمت با بابایی خوابوندیمت و گفت مامانش باید پاهاشو نگه داره(آخه خانومه یه کمی بد گوشت بود ) من دلم نمیاومد اما گفت باید مادرش نگه داره آخه بابا نامحرم بود من نگه داشتم اما سرم رو پشت شونه های بابا بردم اخه بابایی بالای سرت بود وقتی اولین آمپول رو زد و درآورد تا متوجه دردش شدی و جیغ زدی و بعدش اون یکی پات رو زد آخه دو تا واکسن داشتی  (سه گانه-MMR) خیلی جیغ زدی و اشک های عین مروارید روی کونه های مثل ماهت می افتاد و مامانی دلش داشت از جا در میاومد بابایی سریع بلندت کرد و بردیمت سالن و عکس های روی دیوار رو نگاه کردی و کمی آب خنک خوردی و کمی آروم شدی ، وقتی اومدیم خونه می می خوردی و لالا کردی و مامانی روی پاهای خوشگلت حوله داغ گذاشت. عزیز دلم  اگه بدونی ظهر چقدر گریه کردی ! گلم مامان سر نماز بود که تو یکدفعه جیغ کشیدی و گریه کردی درد پاهات

تازه شروع شده اصلا نمی ذاشتی به پاهات دست بزنم از بس گریه کردی بی حال شدی و حدود نیم ساعت توی بغلم راه بردمت خیلی بیقرای میکنی دلبند مامان

الان هم بابایی از سر کار اومد و داشتی گریه میکردی و بیحال بودی برت تو کوچه پیشی بینی

فدای اون زبونت و شیرین بازیهات برم قبل از واکسن رفته بودی روی دستگاه وزنه بزرگسالان  و از بس پاهاتو میکوبیدی به روی وزنه عقربه داشت از جا در میاومد تند تند میگفتی پاپاپا

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)