سلمانی
جیگر طلای مامان چند وقت بود میخواستیم ببریمت آرایشگاه اما جنابعالی راضی نمیشدی، آخه موهات خیلی بلند شده بود و همه دیگه فکر میکردن راست راستی دختری! آخه همین طوریش هم شبیه دختر ها هستی
از بس که خوشگلی
، بلاخره به زور یه شب بردیمت اما تو اینقدر دم در آرایشگاه گریه کردی که نگو آخه میترسیدی
، بالاخره برگشتیم خونه! شب بعد دوباره رفتیم، بالاخره به هر ترفندی که بود من و بابایی و آرایشگر راضیت کردیم بابایی نشست سر صندلی تو نشستی روز دسته صندلی و موهات رو یه کمی کوتاه کرد آخه میخوایم ببریمت آتلیه ازت عکس بگیریم

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


سلمانی 

