شیطونی
سلام نفس مامانی! این روزها خیلی شیطونی می کنی و اصلا نمی خوابی. نمی ذاری مامانی درس بخونه و کارهای خونه رو انجام بده. مدام می خوای بازی کنی، وقتی از پیشت بلند می شم می رم یک دفعه گریه می کنی و دنبال من راه می افتی و هر جا من برم میای، این روز ها خیلی زود خسته می شم و دوست دارم زود بخوام اما شما نمی ذاری و شیطونی می کنی. عسل مامان این روزها خیلی کارای خطر ناک می کنی میری سمت بخاری و دستش می زنی و هر چی هم میگیم جیزه، انگاری خوشت میاد بیشتر ذوق می کنی و سمتش میری، سمت میز تلویزیون هم میری و پایه تلویزیون رو میگیری و می خوای تکونش بدی و حسابی میز رو کثیف می کنی و زبون میزنی. بهدش میری سرغ سه راهی که پشت اون هست چون چراغ قرمز داره خوشت میاد. خلاصه پسر گلم دیشب اصلا نمی خواستی بخوابی و مدام داشتی بازی می کردی!
هر چی می گفتیم عسل، جیگر ما صبح باید بریم سر کار گوش نمی کردی، اما بالاخره ساعت یک و نیم نیمه شب بود که خوابیدی
صبح که داشتیم می اومدیم سر کار هنوز خواب بودی وقتی گذاشتمت توی کرییر که بابایی شما رو ببره خونه مادر جون اصلا بیدار نشدی نفسم.



شیطونی
