محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

زندگی مامان

علایق نفس مامان و بابا

گل مامانی شما علاقه زیادی به: گل: تو عاشق گل هستی توی خونه ما هم گل زیاده و تو همشون رو خیلی دوست داری خصوصا اون گل آخری که بابایی  واسه تولد من برام خریده، وقتی بابا بهت میگه اون گلی که واسه مامانی خریدیم کو؟ سریع بر می گردی و نگاهش می کنی واسش ذوق می کنی، الهی قربون اون ذوق کردن هات برم  اون اولا که نوزاد بودی می ذاشتمت روبروی گلدونی که گل های زیادی توش هست و تو خیلی نگاهشون می کردی و باهاشون حرف می زدی و از خودت صدا در می آوردی تلفن: وقتی تلفن زنگ می خوره سریع بر میگردی به سمت اونو زودتر از من خودت می خوای به تلفن برسونی و بگیریش ، وقتی که بغلت می کنم و روی پاهام می نشونمت حسابی سیم تلفن رو می خوری و پیچ و تابش می دی....
17 آبان 1391

شیرین کاری

نفس من تازگی ها برای اینکه دیگران بهت توجه کنن و حواسشون به تو بشه مدام براشون سرفه می کنی، اگه ببینی کسی توجه نمی کنه انقدر براشون الکی سرفه می کنی که به سرفه واقعی می افتی و اگه کسی بهت نگاه کنه با سرفه های الکی ات براشون می خندی و خوشگل تر سرفه می کنی و بعدش مدام می گی آقو آقو، بو......و ! بعدش حسابی می خندی و آب دهنتو میریزی بغل هر کی که باشی ...
17 آبان 1391

ماهگرد تولدت زیبایت

  پسر گل مامانی الهی قربون اون شیرین کاری هات برم دیروز هشتمین ماهگرد تولدت بود. مامانالهی دورت بگرده که ماشاءا... روز به روز خوشگل تر و شیرین تر میشی 8 ماه پیش همچین روزی به دنیا اومدی و شدی عشق من و بابایی! این روزها یه کمی ازت دور بودم و عذاب وجدان گرفتم. گل مامانی من تموم آرزوهام رو در تو می بینم امیدوارم وقتی بزرگ شدی ما رو سرافراز بکنی عشق من. ...
17 آبان 1391

اولین مسافرت

29 مهر ماه با عسلمون رفتیم به پابوس امام رضا (ع)، اونجا حسابی شیطونی می کردی اصلا نمیذاشتی ما زیارت درست و حسابی  بکنیم ، موقع نماز جماعت که می شدن بابایی تو رو نگه می داشت و من نماز جماعت می خوندم اما همش حواسم پیش تو بود. تو اولین بار بود که سوار هواپیما میشدی، کلی تو هواپیما شیطونی کردی و خاطرخواه پیدا کردی  و همه می گفتن چقدر شیرینی ! نفس مامانی سر میز غذا اصلا نمیذاشتی ما بخوریم ، به خاطر همین نوبتی کرده بودیم اول بابایی می خورد و من تو رو نگه می داشتم بعدش من می خوردم . مدام می خواستی بیای سر میز غذا  و همه چیز رو به هم بزنی ، خلاصه اونجا هم چند نفر خوششون اومده بود، یه خانومه اومد تو  رو بردش  توی اتاقشون ، چ...
11 آبان 1391