شب زنده داری
تموم عشق و هستی مامان محمد رضای نازم مامان جونم پریشب خیلی بد خواب شده بودی اصلا دوست نداشتی بخوابی و همش یا بازی می کردی یا از سر و کول من و بابایی بالا می رفتی، تا بلاخره ساعت 2:30 دقیقه احساس سنگینی روی پاهام کردم ، راستش ترسیدم بابایی رو صدا زدم و دیدم تو روی پاهای من (پشت ساق پای مامانی به صورت افقی لالا کرده بودی و گوشی من هم دستت بود، الهی قربون اون دستای ناز و تپل و سفیدت برم ...
نویسنده :
مامان فاطمه
9:11







