محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

زندگی مامان

شهر بازی

عسلم مامانی دیشب با بابا جون بردیمت شهر بازی، خیلی اونجا ذوق میکردی و جیغ می زدی البته جیغ های خیلی خوشگل و ناز، عسلم اینقدر ذوق کردی که دوباره مثل دو هفته پیش خسته شدی و تو ماشین خوابت برد. دیشب دوباره گلم خوابت نمیبرد خیلی خودتو اذیت می کنی ، چشم های نازت خیلی خواب آلود بود اما دوست نداشتی بخوای ، بالاخره ساعت 1 نمیه شب بود که خودت اومدی سمت مامانی که شیر بخوری و بخوابی! عزیز دلم، تموم عمر مامانی اگه بدونی چقدر دوست دارم اصلا نمی تونم بگم ، یعنی به زبونم نمیاد ...
21 آذر 1391

حموم و آب بازی

عزیز دل مامانی دلبندم،  بابایی دیروز شما برده حموم و حسابی اونجا بازی کردی، اولین باری بود که تو وان حمومت می نشستی و بازی می کردی اخه قبلش می ترسیدم نتونی لیز بخوری بری توی آب! اما اولش یه کمی ترسیدی اما بعدش حسابی خوشت اومده بود و دلت نمی خواست از حموم بیایی بیرون    ...
21 آذر 1391

شب زنده داری

  تموم عشق و هستی مامان محمد رضای نازم مامان جونم پریشب خیلی بد خواب شده بودی اصلا دوست نداشتی بخوابی و همش یا بازی می کردی یا از سر و کول من و بابایی بالا می رفتی، تا بلاخره ساعت 2:30 دقیقه احساس سنگینی روی پاهام کردم ، راستش ترسیدم بابایی رو صدا زدم و دیدم تو روی پاهای من (پشت ساق پای مامانی به صورت افقی لالا کرده بودی و گوشی من هم دستت بود، الهی قربون اون دستای ناز و تپل و سفیدت برم   ...
20 آذر 1391

ماهگرد تولد زیبایت

عشق و تموم هستی ما، پنجشنبه معادل 16/9/91 ماهگرد تولدت بود گل مامانی، و شما وارد نه ماهگی شدی الهی مامانی و بابایی قربونت برن، نه ماه از اون روز زیبا و باور نکردنی و البته پر از استرس میگذره و ما هر روز ناظر بزرگ شدن و زیبا شدنت هستیم، تموم هستی مامانی الهی همیشه سالم و سر حال و شادباشی و غم نبینی   ...
18 آذر 1391

قد و وزن

سلام به همه نی نی های خوشگل ، الهی خدا همه شما ها رو واسه مامان و بابا نگه داره عسل مامانی امروز برده بودیمت برای قد و وزن نه ماهگی، ماشاءا... خوبی بودی وزنت 500/8 کیلو و قدت 5/73 سانتی متر،   اما نسبت به ماه های قبلی کم اضافه کرده بودی، الهی صد و بیست سال زنده باشی ، چند روزه خیلی بهونه میگیری و همش می خوای تو بغل باشی از چهار شنبه مامانی پیشت بود و حسابی دلی از عزا در آوردی! عسلم تو مرکز بهداشت بردیمت پیش خانم دکتر آخه چند شبه نیمه های شب تب می کنی و دل من وقتی که شیر می خوری واست از جا در میاد  عزیز دلم خ. دکتر معاینه ات کرد و گفت داری دندون در میاری اونم از بالا، وای الهی برات بمیرم خیلی سخته! گفت حسابی لثه های بالا ...
18 آذر 1391

روز به یادماندنی

نفس مامانی الهی مامان قربونت بره، پنجشنبه داشتیم باهات کار می کردیم که بگی مامان و بابا بابا فرشید مدام داشت میگفت بگو بابایی، من می گفتم بگو مامانی اما................................ بالاخره گفنی با......با، اگه بدونی اون لحظه چه لحظۀ زیبایی بود برای من می خواستم حسابی گازت بگیرم و بخورمت وقتی میگفتم بگو مامانی فقط می خندی و جیغ می زنی، اون روز تا به حالا خیلی خوشت اومده از بس می گی بابا، خسته و بی حال می شی و خوابت می گیره   ...
12 آذر 1391

خنده های بی امان

عزیز دلم محمد رضای خوشگلم دیروز بردیمت پارک الغدیر (سرزمین بازی و شادی) کلی اونجا ذوق می کردی و می خواستی خودتو از بغل بابا فرشید پرت کنی پایین و بری به سمت وسایل بازی، اونجا خیلی از خودت صدا در میآوردی و با اسباب بازی ها حرف می زدی و جبغ میزدی البته جیغت از روی ذوق کردن بود دیگه اینقدر ذوق کردی خسته شدی و تو بغل بابا جون خوابت برد بعد از اون رفتیم فروشگاه شهروند خرید کنیم که اونجا بود بیدار شدی و کلی ذوق می کردی ما چند ساله که مشتری دائمی اونجا هستیم و همه ما رو میشناسند وقتی تو مراقب ها رو دیدی کلی واسشون خندیدی و ذوق کردی اون ها که تو رو میشناختن کلی واست ضعف و غش کردند همشون یکی یکی اومدن و تو بغل کردن تو ...
11 آذر 1391