محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

زندگی مامان

دیکشنری

دیکشنری محمد رضا در 14 ماهگی : مممممممما : مامان بابا: بابا هاپ: سگ ممممو: پیشی اوف: داغ قو :گل دَدَ: دردر جوجو: جوجو تو تو: توپ
28 ارديبهشت 1392

عشق مامان و بابا

محمد رضای گلم میخام شیرین کاریات، قدکشیدنت، و خوبی ها و بدی های زندگیتو ثبت کنم تا وقتی که خودت تونستی ادامش بدی تا هم غبار زمان باعث فراموشیش نشه هم ازش درس بگیری و هم بدونی که چقدر برام مهمی و دوستت دارم ...
28 ارديبهشت 1392

ماهگرد تولدت مبارک

سلام عزیز دل مامانی الهی مامان قربونت بره امروز چهاردهمین ماهگرد تولدت هست عشق مامانی مبارک باشه، به دنیا اومدی ساعت 16:45   قربونت برم اصلا نمیذاری مامان طرف کامپیوتر بیاد الان هم که دارم  اینا رو می نویسم خونه نیستی رفتی خونه مادر جون آخه امتحان های مامان نزدیکه نمیذاری بخونم، مادر جونی میگه بیارش خونه ما پسرم گلم ان شاءالله 120 ساله بشی مامانی الان که دارم اینا رو مینویسم یاد چهارده ماه پیش افتادم که به دنیا اومدی چه روزی بود وای .... پر از استرس و نگرانی .......................! الهه عشقم هزار ماشاءالله اینقدر خوشگل شدی که همه فکر میکنن دختر هستی هر جا میریم فکز میکنن دختر هستی توی خونه روی موهای نازه کلیپس می ...
16 ارديبهشت 1392

عشقم

هستی مامان محمد رضای نازم الهی قربونت بره مامان عقشم هزار ماشاالله روز به روز داری شیرین تر و زیبا تر می شی نفسم، والبته شیطون تر اصلا نمی ذرای مامانی درس بخونه دو روز بود که بعد از ظهر ها میرفتی خونه مادر جون تا من درس بخونم اما امروز دیگه نرفتی میدونی چرا؟ الهی دورت بگردم آخه نوبت دکتر داری نفس مامان آخه پاهای خوشگلت بد جوری سوخته گلم عزیز دلم به خدا مشکل از من نبوده ها من مدام مای بیبی تو عوض می کنم و حسابی خشکت می کنم اما نمی دونم چرا سوخته! نفسم وقتی می شورمت از بس می خارونیش که نگو گل مامان الان خواب هستی وگرنه نمی ذاشتی وبلاگت رو به روز کنم الهی دور اون خنده های خوشگلت بگردم که وقتی میگیم محمد رضا بخند سرت ر...
4 ارديبهشت 1392

ماما

محمد رضا جونم عزیز دل مامانی چند روزه که یاد گرفتی وقتی بهت میگم:  تو عشق کی هستی لبای خوشگل و قرمزت رو غنچه می کنی و میگی مممم...ا تو نفس کی هستی و میگی ممممم...ا  تو عمرکی هستی و میگی ممممم...ا الهی دورت بگردم
20 فروردين 1392

تاتی تاتی

محمد رضای نازم عزیز دل مامانی امروز جند روزه که دیگه خودت دستت رو میذاری روی زمین و از جات بلند میشی و دستای خوشگلتو میگیری جلوت و تاتی تاتی راه مری گاهی اوقات هم ذوق میکنی و می دوی البته هنوز کامل راه نیافتادی و پاهای خوشگلت گیر نداره اما حسابی ذوق میکنی روز 13 بدر بود که اولین بار خودت از زمین بلند شدی چون تا قبلش حتما باید از جایی میگرفتی و پا می شدی عزیز دلم امروز 10 روزه که سرما خوردی 2 بار پیش دکتر بردیمت تا الحمدالله بهتر شدی روزهای بدی بود حسابی لاغر شدی و زیر چشمای خوشگل و آهویی ات گود رفته اگه بدونی چقدر نگرانت بودم آخه خیلی تب داشتی و فکر کنم هذیان می گفتی چند شب که اصلا نذاشتی من و بابایی بخوابیم گلم سرفه های شدید می کردی و ...
19 فروردين 1392

لحظه سال تحویل

عشق مامانی چند عکس خوشگل به همراه بابایی البته به زور ازت گرفتیم چون اصلا راضی نمی شدی اصلا نفهمیدم چطوری سال تحویل شد چون خیلی غر غر می کردی عزیزم           ...
30 اسفند 1391