محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

زندگی مامان

ماهگرد تولدت مبارک دلبندم

مبارک مبارک هورا! 22 ماهت در این ساعت تموم شد بوس بوس بوس عزیز دل مامان دوباره ماهگرد تولدت اومد و تو وارد 22 ماهت پر شد، اصلا باورم نمیشه تو روز به روز بزرگتر و شیرین تر و زیبا تر میشی و قد میکشی و من شاهد همه اینها هستم، نفس مامان اگه اگه اگه فقط یک روز تو نباشی و نفس هایت نباشه من هم نیستم و نفس نمیکشم! میخواستم تینو بگم بدونی که چقدر عاشقت هستم و دوستت دارم. عمر مامان تقریبا دو هفته هست که یاد گرفتی همش دیگه منو مان جون صدا میزنی و من دلم واست غش و ضعف میره حسابی بوست میکنم. تو خواب هم همین طور اگه شیر بخوای تو خواب میگی: مان جون مان جون می می وقتی میخوای مامانی رو بوس کنس اول لبها و بعدش میگی اون چی چی یعنی اون طرف صورت بعد دوب...
16 دی 1392

شیرین زبون

فرشته مامانی محمد رضای نازم اون زبون خوشگلت خیلی دیگه شیرین شده و من عاشق ترش شدم ، اسم خوشگلت رو دیگه کامل یاد گرفتی و (محمدضا) فامیلت هم راحت یاد گرفتی و میگی: خلیلی اگه بدونی چقدر شیرین میگی، چند روزه که یاد گرفتی میری عقب حال میایستی و من باید دست هامو باز کنم و تو بدوی بیای تو بغلم و منو بوس کنی یکی اون لپ و بعدش خودت میگی اون چی چی یعنی اون ور لپت هم بیار و اون موقع هست که واست ضعف میکنم و حسابی میچلونمت عشقم هر کاری میکنم که دیگه می می کمتر بخوری نمیشه و تو حسابی وابسته هستی و خیلی دارم اذیت میشم چون اصلا غذا نمیخوری همش میگی می می، هر کی تو رو میبینه میگه چقدر کوچولو موندی و من اصلا دوست ندارم اینو بشنوم! نفسم حدود 10 روز بود...
25 آذر 1392

ماهگرد تولدت مبارک دلبندم

محمد رضای نازنینم امروز ماهگردت تولدت هست و من خدا رو شکر میکنم که سلامت و زیبا و سرحال هستی عشق مامان امروز وارد 21 ماهگی میشی البته در ساعت 16:45 دقیقه که همین موقع وبلاگت آبدیت میشه و 3 ماه دیگه 2 ساله میشی، الهی مامانی قربون اون قد و بالات بره عزیز دلم؛ عشق مامانی اگه بدونی چه چشم های خوشگلی داری و شبیه دخترها هستی روزهای عاشورا و تاسوعا که سرت چفیه بسته بودم همه با دختر اشتباهی میگرفتنت و باور نمیکردن که پسری! نفس مامانی الهی خدای مهربون همیشه بهت سلامتی بده و به تموم آرزوهات برسی انشاءا... 120 ساله بشی عسل  جیگر طلا تازگی ها وقتی خودت رو به جایی بزنی که دردت بگیره اینقدر این لبهای خوشگلت و شبیه بوس کردن میکنی که ما ...
16 آذر 1392

شیرین زبونی

شیرین زبونی  دلبند مامانی اگه بدونی چقدر شیرین و دوست داشتنی شدی از اون موقعی که به زبون خودت حرف میزنی و شیرین زبونی میکنی، البته در کنار اینها خیلی شیطونی میکنی و مامانی رو اذیت میکنی ، اصلا غذا نمیخوری و باید به زور بهت غذا بدم ، دیگه نزدیک از شیر گرفتنت شده اما تو روز به روز وابسته تر از روز قبل میشی و همش دوست داری می می بخوری، وقتی یه می می رو خوردی به زبون خودت میگی:  اون چی چی  بعدش دل مامانی واست ضعف میکنه حرف های جدیدی که به تازگی یادت گرفتی و میگی: خاله:هاله مدرسه: مس دَدَ  بستی: بستَدَ مادر جون: نم نَ بادکنک: بادَدَ توپ: بوب و خیلی چیزهای دیگه عسلم، الهی من دورت بگردم که روز به روز ...
15 آذر 1392