محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

زندگی مامان

ماهگرد تولدت مبارک گلم

مبارک مبارک، به دنیا اومدی ! ماهگرد تولدت مبارک   تموم هستی من ماهگرد تولدت مبارک باشه تموم هستی من ، تازگکی ها خیلی کم میام به وبلاگت سر میزنم اخه سرعت اینترنتمون پایینه نمیشه قطع میشه، عمر مامانی ناه محرم اومده بازم دلم غصه دار شده خیلی خیلی دلم گرفته! نفس مامان روز به روز شیرین تر و زیباتر میشی الهی به حق این ماه همیشه سلامت و سرحال باشی. تو تموم آرزوی من هستی
16 آبان 1392

سفر مشهد

عشق مامانی روز دوشنبه 15/ 7/92 امام رضا ما رو طلبید و رفتیم  به پابوس ایشان، وقتی سوار هواپیما شدیم خیلی شیطونی میکردی و بلند بلند میگفتی بابا-مامان، من خیلی از هواپیما میترسم اما بابایی دوست داره و میگه زود میرسیم، موقع بلند شدن قلبم از جا در میاد!  نفس مامان اونجا خیلی شیطونی  و گریه میکردی اصلا نذاشتی درست و حسابی زیارت کنیم، وقتی وارد صحن ها می شدیم  و تو از راه دورحوض ها که فواره داشت رو میدیدی دیگه سر از پا نمیشناختی و با صدای بلند میگفتی آب آب .... فقط دوست داشتی بری و دست ها و پاهات رو بکنی توی آب، هر کاری بابایی میکرد که بریم نمیومدی و از تَه دل گریه میکردی. اونجا هر کی تو میدید فکر که تو دختر هستی آخه از بس خوشگ...
15 آبان 1392

ماهگرد تولدت مبارک

ماهگرد تولدت مبارک نفس (با تاخیر) با هزاران عشق و بوسه  ماهگرد تولدت مبارک باشه دلنبدم، می خوام به روز ماهگردت رو تبریک بگم  متنش رو آماده کرده بودم روز یکشنبه که روز 16 مهر آبدیت بشه اما از بس جنابعالی شیطونی میکنی یادم رفت بذارم تو وبلاگت بلا. شیرین زبونم الهی مامان قربون اون نازت و اداهات بگرده که عین دختر ها ناز داری. فدای اون مامان گفتنت برم که وقتی میگی خستگی در میاد، محمد رضای نازم تو خیلی  خیلی خاله لیلا جون رو دوست داری هر کی زنگ خونمون رو میزنه میدوی و پشت در میگی آع آع ، وقتی خاله میاد خونمون حسابی باهات بازی میکنه و تو ذوق میکنی و میدوی پشت چوب لباسی و قایم میشی و بلند بلند صداش میزنی، الهی به امام رضا (ع) خدا صد...
18 مهر 1392

شیطونی

سلام عمر مامانی ! خیلی  دوست دارم هر روز مثل اون روزهایی که سر کار میرفتم بیام و وبلاگت رو بنویسم اما نمیذاری عشقم، خیلی خیلی وابسته من شدی و یه لحظه نمی تونم تنهات بذارم فقط با خودم آروم میشی و مدام دوست داری شیر بخوری و منو ناز کنی. عسلم اصلا غذا نمیخوری تازه چند روزه که دارم بهت شربت اشتها آور میدم یه کمی غذا میخوری، نصف  شب ها حسابی منو اذیت میکنی خیلی بد میخوابی  و گریه میکنی وقتی بیدار هم میشی با هزار ناز و عشوه میگی: می می می می! یه شیرین کاری که جدیدا یاد گرفتی و من عاشقشم اینه که یه نون بزرگ رو بر میداری حسابی لوله اش میکنی با زورمیذاری تو دهنت، آخه نون خیلی دوست داری نفسم  چند شبه میخوام ببرم بذارمت تو اتاقت...
18 مهر 1392

واکسن 18 ماهگی

دلبند مامان امروز نوبت واکسن 18 ماهگیت بود و  خیلی دلشوره داشتم! صبح زود بیدارت کردیم و یه کمی نون و پنیر بهت دادم و لباس هاتو پوشوندم و با بابایی بردیمت مرکز بهداشت. اونجا اول قد و وزنت کرد و قدت هزار هزار ماشاءالله نسبت به سنت بلنده و خیلی خوبه عسلم وزنت هم گفت بد نیست اما بهه نظر خودم کم هستی قدت 84 سانتی متر بود و وزنت حدود 10 کیلو و دور سرت 47 ، عشق مامان وقتی تو اتاق واکسیناسیون بردیمت متوجه شدی اگه بدونی چطوری به اون خانم که داشت آمپول رو درست میکرد نگاه میکردی. وقتی گفت بخوابونیدش تو نمی خواستی که بخوابی اما با هزار زحمت با بابایی خوابوندیمت و گفت مامانش باید پاهاشو نگه داره(آخه خانومه یه کمی بد گوشت بود ) من دلم نمیاومد اما گفت...
17 شهريور 1392

ماهگرد تولدت مبارک عشقم

قربون نفسهات بشم نازنین مامانی، همین الان که ساعت 16:45 هست وارد 18 ماهگی شدی مبارک باشه عزیز دل مامان، الهی قربون او چشمات برم که هر کی می بینه میگه ماشاءالله چه چشم های خوشگلی داره، آخه اگه بدونی چقدر چشمات خوشگله گلم، مژه های بلند و تاب دار و درشت، موهای خرمایی و پوست سفید. قربونت برم فردا قراره بریم برای واکسن امیدوارم ان شاءالله به خیر بگذره و زیاد دردت نیاد. ای وای! مگه میشه درد نداشته باشه نفسم، اما می دونم چون برای سلامتیت هست اشکالی نداره عشق مامان امیدوارم تا 120 بیست سالگی هر ماه یاد این بیفتی که مامانی واست هر ماه ماهگرد تولد میگرفت و می اومد واست وبلاگت رو مینوشت. فدای اون شکل مثل ماهت بشم عزیزم  &nb...
16 شهريور 1392