محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

زندگی مامان

تولد

پیشاپیش تولدت مبارک عشقم   زنده باد زندگی ،زنده باد کودکی بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با 2  تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو آسمونا پر از نور و پرندس ...
15 اسفند 1393

بدون عنوان

سلام پسر قشنگم مامانی ببخشید که اینهمه دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم اخه بچه داری کار راحتی نیست الانم که دارم برات مینویسم هر آن ممکنه از خواب پاشی و دیگه نذاری گل مامانی زندگی آرام است مثل یک ارامش بزرگ..زندگی شیرین است مثل شیرینی یک خواب زیبا زندگی رویایی است مثل رویای کودک ناز..زندگی زیباست مثل زیبایی یک غنچه ناز زندگی تک تک این ساعت هاست زندگی چرخش این عقرب هاست زندگی رازدل یک مادراست زندگی مثل زمان در گذر است زندگی زیباست مثل یک گل بهشتی مثل محمد رضا   ...
13 اسفند 1393

صدای قبلم

صدای قلب مامان یه هفته دیگه تولدته و مامانی خیلی خوشحاله عشقم واست میخوام کلی عکس و مطلب بذارم البته اگه اینترنت اجازه بده! نفسم ماشاله خیلی شیطون شدی از دیوار راست میری بالا دیگه زندگی ندارم از دست تو جیگر مامان این سه سال عین برق و باد رفت، انگاری همین دیروز بود که منتظر به دنیا آمدنت بودیم ، یاد سه سال پیش همچین موقعی افتادم که چقدر استرس دکترم رو داشتک که نکنه بذاره بره خارج منو به یه دکتر دیگه بسپره  صدای قلبم واست در آینده دنیا دنیا آرامش رو آرزو میکنم چون اگه آرامش داشته باشی به همه چی میرسی ...
10 اسفند 1393

سلام صدای قلبم

سلام محمد رضای نازم پسر خوشگلم منو ببخش مامانی ، اینترنت خونمون قطع شده بود و نمیتونستم بیام و وبلاگت رو به روز کنم  با گوشیم هم نمیشد ، ناز گلم من هر ماه میاومدم تو وبلاگت و ماهگرد تولدت رو تبریک میگفتم ، قبلا که سر  کار میرفتم هر روز خاطرات روزانه مینوشتم اما..... الان هم شما کیبورد منو  داقون کردی و نمیشه تایپ کنم، نیم ساعته همین چند تا خط رو دارم تایپ میکنم شیطون، دیگه بیشتر از این نمیشه تایپ کنم      
30 بهمن 1393

ماهگرد تولدت مبارک اما با تاخیر

عمر مامانی دوباره کامپیوترمان اینترنتش قطع بود نشد بیام دو سال و نیم شدنت را تبریک بگم که کصادف شده بود میلا با سعادت امام رضا (ع) دلبند مامانی این روزا خیلی زود درگذرند و من شاهد لحظه لحظه بزرگ شدنت هستم، عشقم زبون خیلی خیلی شیرینی داری و من عاشقش هستم، گلبرگ من تو خیلی وابسته مامانی هستی مدام تصمیم میگیرم اتاقت رو موقع خواب جدا کنم اما میبینم نمیشه آخه تو مدام تا صبح در حال بوسیدن مامانی هستی حسابی عادت شده برات که موقع خواب مامان رو بوسه باران میکنی و نمیه های شب هم از روس عادت تو خواب بلند میشی و منو بوس میکنی! و من گاهی اوقات واقعا میترسم گل پسرم امیدوارم همیشه همیشه همیشه سلامت ببینمت این هم چند عکس خیلی خوشگل که کپی دختر...
22 شهريور 1393

سلمانی

جیگر طلای مامان چند وقت بود میخواستیم ببریمت آرایشگاه اما جنابعالی راضی نمیشدی، آخه موهات خیلی بلند شده بود و همه دیگه فکر میکردن راست راستی دختری! آخه همین طوریش هم شبیه دختر ها هستی از بس که خوشگلی ، بلاخره به زور یه شب بردیمت اما تو اینقدر دم در آرایشگاه گریه کردی که نگو آخه میترسیدی ، بالاخره برگشتیم خونه! شب بعد دوباره رفتیم، بالاخره به هر ترفندی که بود من و بابایی و آرایشگر راضیت کردیم بابایی نشست سر صندلی تو نشستی روز دسته صندلی و موهات رو یه کمی کوتاه کرد آخه میخوایم ببریمت آتلیه ازت عکس بگیریم                 ...
6 شهريور 1393

نفس

سلام عزیز دل مامانی گل پسرم دوباره چشم های خوشگلت عفونت کرده نمیدونم برای چی ، مامانی خیلی حواسش هست که دست به چیز های آلوده نزنی اما نمیدونم چرا این طوری میشه مامان الهی دورت بگرده صبح نذاشتی تو چشم هات قطره بریزم به خاطر همین صبر کردم بابایی بیاد ، اما تو موقع ریختن قطره این قدر گریه کردی که مامان داشت دلش از جا در می اومد، به هق هق افتادی عشقم شاید هم چشمت میزنن آخه هر جا میریم همه عاشق چشم های قشنگت میشن    ...
6 شهريور 1393

دیکشنری

کامپیوتر: کامپِتر قزوین:قَزین تولد:تلولود اینجوری: این جوجو الهی مامان قربون این زبونت بره ...
28 مرداد 1393