سفر مشهد
عشق مامانی روز دوشنبه 15/ 7/92 امام رضا ما رو طلبید و رفتیم به پابوس ایشان، وقتی سوار هواپیما شدیم خیلی شیطونی میکردی و بلند بلند میگفتی بابا-مامان، من خیلی از هواپیما میترسم اما بابایی دوست داره و میگه زود میرسیم، موقع بلند شدن قلبم از جا در میاد! نفس مامان اونجا خیلی شیطونی و گریه میکردی اصلا نذاشتی درست و حسابی زیارت کنیم، وقتی وارد صحن ها می شدیم و تو از راه دورحوض ها که فواره داشت رو میدیدی دیگه سر از پا نمیشناختی و با صدای بلند میگفتی آب آب .... فقط دوست داشتی بری و دست ها و پاهات رو بکنی توی آب، هر کاری بابایی میکرد که بریم نمیومدی و از تَه دل گریه میکردی. اونجا هر کی تو میدید فکر که تو دختر هستی آخه از بس خوشگ...
نویسنده :
مامان فاطمه
21:11






