ماهگرد تولدت مبارک عشقم(اما با تاخیر)
ضربان قلب مامان ماهگرد تولدت را باهزاران بوسه و عشق تبریک میگم و از خدا سلامتیت رو خواستارم،میخواستم یه عالمه عکس های خوشگل بذارم اما نمی دونم چراوبلاگت به هم ریخت هو نمیشه خیلی ناراحتم
نویسنده :
مامان فاطمه
17:39
سلامی دوباره
پسر خوشگلم چند ماه بود اینترنت خونه دچار مشکل شده بود و من نمیتونستم بیام وبلاگت رو آبدیت کنم به خهطر این خیلی ناراحت بودم اما از امروز قول میدم هر روز بیام، خیلی خیلی دلم تنگ شده بود
نویسنده :
مامان فاطمه
13:46
تولدت مبارک دلبندم
فرشته کوچولوی مامان تولدت مبارک ای زیبا ترین هدیه خدا با هزاران بوسه و عشق و گل های سرخ دنیا تولدت رو بهت تبریک میگم نفسم ، هزار ماشاءالله 2 ساله شدی، هیچ موقع روزی که بیمارستان رفتم تا تو به دنیا بیای رو فراموش نمیکنم روز خوبی نبود آخه از سر کارم فکرش هم نمیکردم که دکتر بگه همین الان باید بستری بشی اصلا آمادگی نداشتم، چقدر زود گذشت انگاری همین دیروز بود دلبند مامانی امسال نمیشه واست تولد بگیریم و مهمون دعوت کنیم آخه خونمون خیلی کوچولو هست و نمیشه البته مادر جون و خاله لیلا خیلی اصرا کردن که واست اونجا تولد بگیریم اما من قبول نکردم آخه خیلی تو زحمت می افتند اما واست کیک تولد میگیریم (البته خونه مادر جون یه تولد خانو...
نویسنده :
مامان فاطمه
16:45
از شیر گرفتن
از شیر گرفتن دلبند مامانی بلاخره از شیر گرفتمت اما خیلی خیلی سخت بود هم من خیلی اذیت شدم هم خودت نفس مامانی ، آخه تو خیلی خیلی وابسته شیر مامانی بودی لحظه ای جدا نمی شدی و مدام دوست داشتی شیر بخوری یعنی بیشتر از غذا به شیر مامانی وابسته بودی، عشق مامانی در تاریخ 2/12/92 از شیر گرفتمت و تو همش میای بوسش میکنی و میگی خوب خوب ، یعنی بوسش کنم زود خوب بشه، آخه مامانی تلخک میزد به می می ! از حدود یک ماه پیش چسب میزدم تو طی روز بهت شیر نمی دادم فقط نمیه شب ها میدادم اما تو بعد از چند روز فهمیدی و میگفتی بکَن بکَن. نمی های شب خیلی خیلی گریه میکنی و شیر می خوای اما دیگه نمیشه دلبند مامان، دو هفته پیش یه دونه انار رو برداشتم و سوره یاسین رو بهش خوندم...
نویسنده :
مامان فاطمه
19:02
ماهگرد تولدت مبارک شیرین زبونم
شیرین زبونم ماهگرد تولت مبارک باشه ، هزار ماشاءاله رفتی تو 23 ماهگی و یک ماه دیگه سالگرد تولدت هست، عشقم اصلا باورم نمیشه داری 2 ساله میشی ، انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی و مامانی رو به زندگی امیدوار کردی،نفس مامان ان شاءاله هزاران سال سلامت سلامت زنگی کنی و شاد باشی آرزوی من لبخند و شادی توست، الهی هیچ موقع غمت رو نبینم و همیشه بخندی.عمر مامانی نفسم به نفس های تو بنده، به خدای مهربون میسپارمت و سر نماز به فرشته ها میگم مراقبت باشن و چشم ازن برندارن عمر مامانی نمیدونم چرا اصلا غذا نمیخوری و خیلی کوچولو موندی و میترسم ببرمت برای قد و وزن بگه کمبود وزن داری! فقط میخوای بازی کنی اصلا طرف غذا نمیای
نویسنده :
مامان فاطمه
16:45
عشقم
خوشگل مامان سلام اگه بدونی چقدر شیرین زبون شدی هر چی بیگم دیگه سریع تکرار میکنی و بعدش میخندی و دل من واست ضعف میره، چند وقته یاد گرفتی میگیم اسمت کامل کامل معرفی میکنی میگی: محمد رضا خلیلی دو ساله ماشاءاله، نفس مامانی مامان جون دیگه از دهنت نمیافته مدام دیگه بهم میگی مامان جون گاهی اوقات خیلی خوشم میاد صدام میزنی جوابت رو نمیدم خودت میگی مامان جون جون جونی بعد از اینا جواب خودت رو میدی و میگی: جانم! اون موقع میام و حسابی میچلونمت و بوست میکنم. دلبرم تو حسابی عاشق مادر جونی هستی و وقتی میریم اونجا دیگه منو نمیشناسی، حتی پیش خاله جون هم نمیری و وقتی یخواد بوست کنه فرار میکنی و میگی نکون نکون، حسابی حسابی با مادر جون سرگرمی و...
نویسنده :
مامان فاطمه
10:54
از شیر گرفتن
عزیز دل مامانی تقریبا دو هفته هست که اقدام کردم برای از اشیر گرفتنت تو خیلی خیلی وابسته شیر مامان هستی و این کار منو سخت کرده، صبح چسب میزنم روی می می و تو میبینی و میگی اُخ شده بعدش میگی بوس نازخوب، یعنی بذار بوسش کنم و بعدش نازی کنم تا خوب بشه و خیلی بهونه گیری میکنی، فعلا روزی 2 بار شیر میده یه بار صبح از خواب بلند میشی و یه بار دیگه شب موقع خواب! نفسم از صبح تا شب مدام میای و میگی بینم خوب، خلاصه از هفته دیگه میخوام بکنم روزی 1 بار تا کم کم تا ماه دیگه بگیرم. برای خودم هم خیلی سخته چون گاهی اوقات واقعا آرامش میگیرم وقتی میچسبی بهم و شیر میخوری، اما گاهی اوقات نیمه های شب دیگه حالت تهوع میگیرم این قدر شیر میخوری، خدا کمکم کنه تا این پر...
نویسنده :
مامان فاطمه
10:51
دیکشنری محمد رضا در 23 ماهگی
پفک: پوتک ساعت:آسَت قزوین:قَوزین تولد:تلود کاپشن: کامَش قربون اون زبونت خوشگل و شیرنت بره مامانی
نویسنده :
مامان فاطمه
10:48
ماهگرد تولدت مبارک دلبندم
مبارک مبارک هورا! 22 ماهت در این ساعت تموم شد بوس بوس بوس عزیز دل مامان دوباره ماهگرد تولدت اومد و تو وارد 22 ماهت پر شد، اصلا باورم نمیشه تو روز به روز بزرگتر و شیرین تر و زیبا تر میشی و قد میکشی و من شاهد همه اینها هستم، نفس مامان اگه اگه اگه فقط یک روز تو نباشی و نفس هایت نباشه من هم نیستم و نفس نمیکشم! میخواستم تینو بگم بدونی که چقدر عاشقت هستم و دوستت دارم. عمر مامان تقریبا دو هفته هست که یاد گرفتی همش دیگه منو مان جون صدا میزنی و من دلم واست غش و ضعف میره حسابی بوست میکنم. تو خواب هم همین طور اگه شیر بخوای تو خواب میگی: مان جون مان جون می می وقتی میخوای مامانی رو بوس کنس اول لبها و بعدش میگی اون چی چی یعنی اون طرف صورت بعد دوب...
نویسنده :
مامان فاطمه
16:45




