دیکشنری محمد رضا در 22 ماهگی
دوباره: دوبابا آشپزخانه:اَبده مهدیه: مدیه پرچم:پچم دستشویی: دَشو قربون اون زبونت برم عسلم
نویسنده :
مامان فاطمه
11:44
شیرین زبون
فرشته مامانی محمد رضای نازم اون زبون خوشگلت خیلی دیگه شیرین شده و من عاشق ترش شدم ، اسم خوشگلت رو دیگه کامل یاد گرفتی و (محمدضا) فامیلت هم راحت یاد گرفتی و میگی: خلیلی اگه بدونی چقدر شیرین میگی، چند روزه که یاد گرفتی میری عقب حال میایستی و من باید دست هامو باز کنم و تو بدوی بیای تو بغلم و منو بوس کنی یکی اون لپ و بعدش خودت میگی اون چی چی یعنی اون ور لپت هم بیار و اون موقع هست که واست ضعف میکنم و حسابی میچلونمت عشقم هر کاری میکنم که دیگه می می کمتر بخوری نمیشه و تو حسابی وابسته هستی و خیلی دارم اذیت میشم چون اصلا غذا نمیخوری همش میگی می می، هر کی تو رو میبینه میگه چقدر کوچولو موندی و من اصلا دوست ندارم اینو بشنوم! نفسم حدود 10 روز بود...
نویسنده :
مامان فاطمه
11:20
ماهگرد تولدت مبارک دلبندم
محمد رضای نازنینم امروز ماهگردت تولدت هست و من خدا رو شکر میکنم که سلامت و زیبا و سرحال هستی عشق مامان امروز وارد 21 ماهگی میشی البته در ساعت 16:45 دقیقه که همین موقع وبلاگت آبدیت میشه و 3 ماه دیگه 2 ساله میشی، الهی مامانی قربون اون قد و بالات بره عزیز دلم؛ عشق مامانی اگه بدونی چه چشم های خوشگلی داری و شبیه دخترها هستی روزهای عاشورا و تاسوعا که سرت چفیه بسته بودم همه با دختر اشتباهی میگرفتنت و باور نمیکردن که پسری! نفس مامانی الهی خدای مهربون همیشه بهت سلامتی بده و به تموم آرزوهات برسی انشاءا... 120 ساله بشی عسل جیگر طلا تازگی ها وقتی خودت رو به جایی بزنی که دردت بگیره اینقدر این لبهای خوشگلت و شبیه بوس کردن میکنی که ما ...
نویسنده :
مامان فاطمه
17:45
شیرین زبونی
شیرین زبونی دلبند مامانی اگه بدونی چقدر شیرین و دوست داشتنی شدی از اون موقعی که به زبون خودت حرف میزنی و شیرین زبونی میکنی، البته در کنار اینها خیلی شیطونی میکنی و مامانی رو اذیت میکنی ، اصلا غذا نمیخوری و باید به زور بهت غذا بدم ، دیگه نزدیک از شیر گرفتنت شده اما تو روز به روز وابسته تر از روز قبل میشی و همش دوست داری می می بخوری، وقتی یه می می رو خوردی به زبون خودت میگی: اون چی چی بعدش دل مامانی واست ضعف میکنه حرف های جدیدی که به تازگی یادت گرفتی و میگی: خاله:هاله مدرسه: مس دَدَ بستی: بستَدَ مادر جون: نم نَ بادکنک: بادَدَ توپ: بوب و خیلی چیزهای دیگه عسلم، الهی من دورت بگردم که روز به روز ...
نویسنده :
مامان فاطمه
17:25
ماهگرد تولدت مبارک گلم
مبارک مبارک، به دنیا اومدی ! ماهگرد تولدت مبارک تموم هستی من ماهگرد تولدت مبارک باشه تموم هستی من ، تازگکی ها خیلی کم میام به وبلاگت سر میزنم اخه سرعت اینترنتمون پایینه نمیشه قطع میشه، عمر مامانی ناه محرم اومده بازم دلم غصه دار شده خیلی خیلی دلم گرفته! نفس مامان روز به روز شیرین تر و زیباتر میشی الهی به حق این ماه همیشه سلامت و سرحال باشی. تو تموم آرزوی من هستی
نویسنده :
مامان فاطمه
16:45
سفر مشهد
عشق مامانی روز دوشنبه 15/ 7/92 امام رضا ما رو طلبید و رفتیم به پابوس ایشان، وقتی سوار هواپیما شدیم خیلی شیطونی میکردی و بلند بلند میگفتی بابا-مامان، من خیلی از هواپیما میترسم اما بابایی دوست داره و میگه زود میرسیم، موقع بلند شدن قلبم از جا در میاد! نفس مامان اونجا خیلی شیطونی و گریه میکردی اصلا نذاشتی درست و حسابی زیارت کنیم، وقتی وارد صحن ها می شدیم و تو از راه دورحوض ها که فواره داشت رو میدیدی دیگه سر از پا نمیشناختی و با صدای بلند میگفتی آب آب .... فقط دوست داشتی بری و دست ها و پاهات رو بکنی توی آب، هر کاری بابایی میکرد که بریم نمیومدی و از تَه دل گریه میکردی. اونجا هر کی تو میدید فکر که تو دختر هستی آخه از بس خوشگ...
نویسنده :
مامان فاطمه
21:11
ماهگرد تولدت مبارک
ماهگرد تولدت مبارک نفس (با تاخیر) با هزاران عشق و بوسه ماهگرد تولدت مبارک باشه دلنبدم، می خوام به روز ماهگردت رو تبریک بگم متنش رو آماده کرده بودم روز یکشنبه که روز 16 مهر آبدیت بشه اما از بس جنابعالی شیطونی میکنی یادم رفت بذارم تو وبلاگت بلا. شیرین زبونم الهی مامان قربون اون نازت و اداهات بگرده که عین دختر ها ناز داری. فدای اون مامان گفتنت برم که وقتی میگی خستگی در میاد، محمد رضای نازم تو خیلی خیلی خاله لیلا جون رو دوست داری هر کی زنگ خونمون رو میزنه میدوی و پشت در میگی آع آع ، وقتی خاله میاد خونمون حسابی باهات بازی میکنه و تو ذوق میکنی و میدوی پشت چوب لباسی و قایم میشی و بلند بلند صداش میزنی، الهی به امام رضا (ع) خدا صد...
نویسنده :
مامان فاطمه
16:46
دیکشنری محمد رضا در 19 ماهگی
تخمه: گوله کفتر: دَبدر گربه: گوبهَ تخم مرغ: قولهَ کباب: دَباب خیار : ناخ انگور: اونا
نویسنده :
مامان فاطمه
16:45
شیطونی
سلام عمر مامانی ! خیلی دوست دارم هر روز مثل اون روزهایی که سر کار میرفتم بیام و وبلاگت رو بنویسم اما نمیذاری عشقم، خیلی خیلی وابسته من شدی و یه لحظه نمی تونم تنهات بذارم فقط با خودم آروم میشی و مدام دوست داری شیر بخوری و منو ناز کنی. عسلم اصلا غذا نمیخوری تازه چند روزه که دارم بهت شربت اشتها آور میدم یه کمی غذا میخوری، نصف شب ها حسابی منو اذیت میکنی خیلی بد میخوابی و گریه میکنی وقتی بیدار هم میشی با هزار ناز و عشوه میگی: می می می می! یه شیرین کاری که جدیدا یاد گرفتی و من عاشقشم اینه که یه نون بزرگ رو بر میداری حسابی لوله اش میکنی با زورمیذاری تو دهنت، آخه نون خیلی دوست داری نفسم چند شبه میخوام ببرم بذارمت تو اتاقت...
نویسنده :
مامان فاطمه
16:43




